اگر از یک زبانشناس بپرسیم «زبان چیست؟»، احتمالاً پاسخ او پیش از آنکه به واژهها، دستور یا جملهها مربوط باشد، بازتاب نگرش او به ماهیت ذهن انسان خواهد بود. به همین دلیل، اختلاف میان زبانشناسی چامسکیایی و زبانشناسی شناختی را نمیتوان صرفاً اختلافی دربارهٔ دستور زبان یا روش تحلیل جملهها دانست. این دو رویکرد بر دو تلقی متفاوت از ذهن، شناخت، یادگیری و حتی ماهیت علم استوارند. ازاینرو، برای فهم تفاوتهای آنها، باید ابتدا بنیانهای فلسفی و معرفتشناختی هر دو رویکرد را بررسی کرد.
زبانشناسی به مثابه مطالعهٔ ذهن
تا پیش از نیمهٔ قرن بیستم، بسیاری از نظریههای زبان، زبان را مجموعهای از عادتهای رفتاری میدانستند که در اثر تقلید و تقویت شکل میگیرد. رفتارگرایانی مانند بی. اف. اسکینر معتقد بودند کودک زبان را همانند سایر رفتارها از طریق شرطیشدن میآموزد؛ یعنی والدین یا محیط، الگوهای زبانی را تقویت میکنند و کودک به تدریج آنها را فرا میگیرد.
نوآم چامسکی در دههٔ ۱۹۵۰ این دیدگاه را بهشدت به چالش کشید. نقد مشهور او بر کتاب رفتار کلامی اسکینر، نقطهٔ عطفی در علوم شناختی محسوب میشود. چامسکی استدلال کرد که زبان انسان چنان پیچیده، خلاق و نظاممند است که نمیتوان آن را صرفاً نتیجهٔ تقلید یا شرطیشدن دانست. کودکان در زمانی کوتاه، بدون آموزش مستقیم، قادرند بینهایت جملهٔ تازه تولید کنند؛ جملههایی که هرگز پیش از آن نشنیدهاند. بنابراین باید سازوکاری درونی وجود داشته باشد که این خلاقیت زبانی را امکانپذیر سازد.
همین استدلال، زبانشناسی را از مطالعهٔ صرف رفتار زبانی به مطالعهٔ ساختارهای ذهنی منتقل کرد. از آن پس، پرسش اصلی دیگر این نبود که «انسان چگونه سخن میگوید؟»، بلکه این بود که «چه دانشی در ذهن او وجود دارد که سخن گفتن را ممکن میسازد؟»
زبانشناسی شناختی نیز زبان را پدیدهای ذهنی میداند، اما در تبیین ماهیت این ذهن، راهی کاملاً متفاوت را برمیگزیند. از دیدگاه شناختگرایان، ذهن از مجموعهای از تواناییهای عمومی مانند ادراک، حافظه، توجه، دستهبندی، استدلال و یادگیری تشکیل شده است و زبان یکی از جلوههای همین نظام شناختی است، نه سامانهای مستقل و خودمختار.
عقلگرایی در برابر تجربهگرایی
ریشهٔ اختلاف دو رویکرد را میتوان در یکی از قدیمیترین مباحث فلسفه، یعنی تقابل عقلگرایی و تجربهگرایی جستوجو کرد.
چامسکی خود را ادامهدهندهٔ سنت عقلگرایی دکارتی میداند. در این سنت، ذهن انسان صرفاً صفحهای سفید نیست که تجربه بر آن نقش ببندد؛ بلکه با ساختارهایی ذاتی متولد میشود. این ساختارهای پیشینی، یادگیری را ممکن میسازند. از همین رو، چامسکی معتقد است کودک با نوعی آمادگی زیستی ویژه برای زبان به دنیا میآید.
البته منظور از ذاتی بودن، آن نیست که همهٔ قواعد زبان از پیش در ذهن کودک نوشته شده باشند؛ بلکه ذهن انسان دارای معماری ویژهای است که تنها در حوزهٔ زبان عمل میکند و کودک بر پایهٔ آن، زبان مادری خود را فرا میگیرد.
در مقابل، زبانشناسی شناختی گرچه تجربهگرایی کلاسیک را نیز بهطور کامل نمیپذیرد، اما نقش تجربه را بسیار بنیادیتر میداند. شناختگرایان معتقدند ذهن انسان در تعامل مداوم با جهان شکل میگیرد. کودک از طریق مشاهده، تعامل اجتماعی، ادراک حسی، حرکت بدن، تشخیص الگوها و استخراج شباهتها، به تدریج نظام زبانی خود را میسازد. بنابراین، برخلاف دیدگاه چامسکی، برای توضیح یادگیری زبان ضرورتی ندارد که وجود یک دستگاه اختصاصی و ذاتی برای زبان فرض شود.
ماژولار بودن ذهن یا یکپارچگی شناخت
یکی از بنیادیترین اختلافهای نظری این دو مکتب به مفهوم ماژولار بودن یا پیمانهای بودن ذهن بازمیگردد.
در نظریهٔ چامسکی، ذهن از بخشهایی نسبتاً مستقل تشکیل شده است. زبان یکی از این بخشهاست که قواعد و سازوکارهای ویژهٔ خود را دارد. این ایده بعدها در آثار پژوهشگرانی چون جری فودور نیز بسط یافت و مفهوم «ماژول ذهنی» به یکی از مباحث مهم علوم شناختی تبدیل شد.
بر اساس این دیدگاه، نظام زبانی تا حد زیادی از سایر تواناییهای شناختی مستقل است. به همین دلیل، ممکن است فردی در استدلال منطقی یا حافظه دچار مشکل باشد، اما توانایی زبانی او سالم بماند، یا برعکس.
در مقابل، زبانشناسی شناختی با چنین تفکیکی موافق نیست. از دیدگاه این رویکرد، مرز مشخصی میان زبان و سایر تواناییهای شناختی وجود ندارد. همان فرایندهایی که در تشخیص چهره، جهتیابی فضایی، طبقهبندی اشیا، برنامهریزی، حافظه و استدلال نقش دارند، در پردازش زبان نیز دخیلاند. بنابراین زبان نه یک «ماژول مستقل»، بلکه بخشی از شبکهٔ گستردهٔ شناخت انسان است.
به همین دلیل، پژوهشگران شناختی زبان را در تعامل با روانشناسی شناختی، علوم اعصاب، هوش مصنوعی، انسانشناسی و حتی فلسفهٔ ذهن مطالعه میکنند.
دستور جهانی (universal grammar)؛ یکی از بحثبرانگیزترین ایدههای زبانشناسی
شاید مشهورترین مفهوم در زبانشناسی چامسکیایی، دستور جهانی باشد. مقصود از دستور جهانی آن نیست که همهٔ زبانهای دنیا دستور یکسانی دارند، بلکه همهٔ انسانها با مجموعهای از اصول بنیادین مشترک متولد میشوند که امکان یادگیری هر زبان طبیعی را فراهم میآورد.
چامسکی معتقد بود تفاوت میان زبانهای دنیا عمدتاً ناشی از تفاوت در چند «پارامتر» است، در حالی که اصول بنیادی در همهٔ زبانها مشترکاند. از این منظر، کودک هنگام یادگیری زبان، در حقیقت پارامترهای مناسب زبان محیط خود را تنظیم میکند.
این نظریه تأثیر عمیقی بر زبانشناسی نیمهٔ دوم قرن بیستم گذاشت، اما در عین حال یکی از مهمترین موضوعات نقد زبانشناسان شناختی نیز شد.
شناختگرایان استدلال میکنند که شواهد موجود برای وجود چنین دستور جهانیِ غنی و از پیش تعیینشده کافی نیست. افزون بر این، مطالعات زبانهای متنوع جهان نشان دادهاند که تنوع ساختارهای زبانی بسیار گستردهتر از آن چیزی است که بتوان آن را صرفاً با چند پارامتر محدود توضیح داد. از دیدگاه آنان، شباهتهای میان زبانها بیشتر نتیجهٔ شباهت در تجربههای انسانی، محدودیتهای شناختی مشترک و نیازهای ارتباطی انسانهاست، نه وجود مجموعهای از قواعد نحوی ذاتی.
شناخت بدنمند؛ نقطهٔ عزیمت زبانشناسی شناختی
اگر دستور جهانی مهمترین مفهوم در زبانشناسی زایشی باشد، شاید بتوان گفت شناخت بدنمند (Embodied Cognition) بنیادیترین اصل زبانشناسی شناختی است.
بر اساس این دیدگاه، ذهن انسان جدا از بدن عمل نمیکند. ادراک، حرکت، تجربهٔ حسی و تعامل فیزیکی با جهان، نقش اساسی در شکلگیری مفاهیم دارند. انسان ابتدا جهان را با بدن خود تجربه میکند و سپس بر پایهٔ همان تجربهها، مفاهیم انتزاعی را میسازد.
برای مثال، تقریباً در همهٔ فرهنگها «بالا» با مفاهیمی مانند موفقیت، قدرت و شادی پیوند خورده است، در حالی که «پایین» با شکست، ضعف یا اندوه ارتباط دارد. این ارتباط صرفاً قراردادی نیست؛ بلکه از تجربهٔ زیستهٔ انسان ناشی میشود. انسان سالم هنگام شادمانی معمولاً قامت خود را راست نگه میدارد، اما هنگام بیماری یا اندوه خمیده میشود. چنین تجربههایی به تدریج در ساختار مفهومی زبان تثبیت میشوند.
از این رو، زبانشناسی شناختی معنا را جدا از تجربهٔ زیستهٔ انسان بررسی نمیکند، بلکه آن را محصول تعامل دائمی ذهن، بدن و محیط میداند.
مفهومسازی (conceptualization؛ معنا به منزلهٔ بازنمایی جهان
در سنت چامسکیایی، تمرکز اصلی بر توصیف ساختارهای نحوی است؛ اما زبانشناسی شناختی بر این باور است که مهمترین وظیفهٔ زبان، مفهومسازی جهان است.
رونالد لانگاکر تأکید میکند که معنا صرفاً به ارجاع واژهها به اشیای جهان محدود نمیشود، بلکه بازتاب شیوهای است که انسان جهان را در ذهن خود سازمان میدهد. به همین دلیل، دو جمله که به یک رویداد اشاره دارند، ممکن است دو مفهومسازی کاملاً متفاوت ایجاد کنند.
برای نمونه، جملهٔ «علی کتاب را به مریم داد» و جملهٔ «مریم کتاب را از علی گرفت» از نظر رخداد بیرونی تقریباً یکساناند، اما از نظر نحوهٔ مفهومسازی، توجه شنونده را به دو جنبهٔ متفاوت از همان رویداد معطوف میکنند. زبانشناسی شناختی این تفاوت را بخشی از معنای دستوری میداند، نه صرفاً تفاوتی در انتخاب واژگان.
زبان در بستر علوم شناختی
تفاوت دیگر دو رویکرد، جایگاه زبان در منظومهٔ علوم شناختی است. چامسکی زبان را یکی از تواناییهای زیستی ویژهٔ انسان میداند و تلاش میکند معماری درونی این توانایی را توصیف کند. در مقابل، زبانشناسی شناختی زبان را در کنار ادراک، حافظه، تصویرسازی ذهنی، استدلال، هیجان و تعامل اجتماعی مطالعه میکند.
به همین دلیل، پژوهشهای شناختی امروز از یافتههای روانشناسی تجربی، علوم اعصاب، پیکرههای زبانی، نظریهٔ استعارهٔ مفهومی، یادگیری آماری، انسانشناسی شناختی و حتی رباتیک برای تبیین زبان بهره میگیرند. این رویکرد میانرشتهای سبب شده است که زبانشناسی شناختی در دهههای اخیر پیوندی عمیق با سایر شاخههای علوم شناختی برقرار کند.
جمعبندی
اختلاف میان زبانشناسی چامسکیایی و زبانشناسی شناختی، پیش از آنکه اختلافی دربارهٔ قواعد نحوی یا تحلیل جملهها باشد، اختلافی دربارهٔ ماهیت ذهن انسان است. چامسکی زبان را محصول یک توانایی زیستی اختصاصی میداند که بر پایهٔ ساختارهای ذاتی عمل میکند و هدف زبانشناسی را کشف این معماری ذهنی میشمارد. در مقابل، زبانشناسی شناختی زبان را امتداد طبیعی فرایندهای عمومی شناخت، تجربهٔ بدنی و تعامل انسان با جهان تلقی میکند و بر این باور است که برای فهم زبان باید به ادراک، فرهنگ، حافظه، مفهومسازی و تجربهٔ زیسته نیز توجه کرد.
این تفاوت بنیادین، زیربنای همهٔ اختلافهای بعدی این دو رهیافت در حوزههایی مانند معنا، دستور زبان، یادگیری زبان، استعاره، مقولهبندی و روش پژوهش است؛ موضوعاتی که در بخش دوم مقاله بررسی خواهند شد.