تفاوت‌های زبان‌شناسی شناختی با زبان‌شناسی چامسکیایی – بخش دوم

لوگوی زبان‌داد

زبان و تفکر، زبان و اجتماع، زبان و فرهنگ

زبان و تفکر، زبان و اجتماع، زبان و فرهنگ

زبان و تفکر، زبان و اجتماع، زبان و فرهنگ

تفاوت‌های زبان‌شناسی شناختی با زبان‌شناسی چامسکیایی – بخش دوم

در بخش نخست دیدیم که زبان‌شناسی چامسکیایی و زبان‌شناسی شناختی بر دو تلقی متفاوت از ذهن و شناخت استوارند. در این بخش می‌کوشیم  نشان دهیم که این اختلاف فلسفی چگونه در نظریه‌های زبانی آنان بازتاب یافته است. تقریباً در هر موضوع بنیادین زبان‌شناسی ــ از تعریف دستور زبان گرفته تا جایگاه معنا، مقوله‌بندی، استعاره، واژگان و تحلیل رویدادها ــ این دو مکتب مسیرهای متفاوتی را پیموده‌اند. بااین‌حال، باید توجه داشت که هر دو رویکرد در پی توضیح یک پدیدهٔ واحد، یعنی توانایی شگفت‌انگیز انسان در استفاده از زبان هستند؛ تفاوت در آن است که هر یک چه جنبه‌ای از این توانایی را بنیادی‌تر می‌دانند.
 
نحو؛ نقطهٔ آغاز یا بخشی از یک کل؟
 
شاید مشهورترین ویژگی زبان‌شناسی چامسکیایی، محوریت نحو باشد. چامسکی زبان را نظامی مولد می‌داند که با تعداد محدودی قاعده می‌تواند بی‌نهایت جملهٔ دستوری تولید کند. از این منظر، وظیفهٔ اصلی زبان‌شناس کشف قواعد انتزاعی‌ای است که این توانایی مولد را ممکن می‌سازند. در نظریه‌های مختلف زایشی، از «نظریهٔ معیار» گرفته تا «حکومت و مرجع‌گزینی» و سپس «برنامهٔ کمینه‌گرا»، نحو همواره هستهٔ اصلی نظریه بوده است و سایر مؤلفه‌ها، مانند معنا و واج‌شناسی، در تعامل با آن تعریف شده‌اند.
 
این نگاه تا حد زیادی تحت تأثیر این فرض است که زبان دارای معماری درونی مستقل است. بنابراین، تحلیل نحوی پیش از هر چیز به روابط ساختاری میان اجزای جمله می‌پردازد، نه به معنای آن‌ها. برای مثال، جمله‌های «علی کتاب را خرید» و «کتاب را علی خرید» از نظر معنایی بسیار نزدیک‌اند، اما زبان‌شناس زایشی در درجهٔ نخست می‌کوشد توضیح دهد که جابه‌جایی اجزای جمله چگونه با قواعد نحوی سازگار است و چه ساختار انتزاعی‌ای در پس این دو صورت ظاهری قرار دارد.
 
در مقابل، زبان‌شناسی شناختی با اصل «استقلال نحو» موافق نیست. از دیدگاه این رویکرد، دستور زبان را نمی‌توان جدا از معنا مطالعه کرد، زیرا هر ساخت نحوی، بازتاب شیوه‌ای خاص از مفهوم‌سازی جهان است. به بیان دیگر، نحو نه نظامی خودمختار، بلکه بخشی از نظام معناست. از همین رو، شناخت‌گرایان معتقدند که تفاوت میان دو جملهٔ بالا صرفاً جابه‌جایی اجزای جمله نیست؛ بلکه تغییری در نحوهٔ برجسته‌سازی اطلاعات و هدایت توجه شنونده است.
 
معنا؛ مؤلفه‌ای فرعی یا محور اصلی زبان؟
 
یکی از آشکارترین تفاوت‌های دو مکتب، جایگاه معناست. در سنت چامسکیایی، معنا معمولاً پس از تحلیل نحوی بررسی می‌شود. هرچند در دهه‌های اخیر تعامل نحو و معنا اهمیت بیشتری یافته است، اما همچنان فرض بنیادین آن است که ساختار نحوی تا حد زیادی مستقل از محتوای مفهومی شکل می‌گیرد.
 
زبان‌شناسی شناختی این ترتیب را وارونه می‌کند. از نگاه لانگاکر، هیچ ساخت دستوری‌ای فاقد معنا نیست. حتی کوچک‌ترین عناصر دستوری، مانند زمان، وجه، حالت، حروف اضافه یا ترتیب واژگان، حامل معنا هستند و شیوهٔ خاصی از نگاه به جهان را بازنمایی می‌کنند.
 
برای نمونه، دو جملهٔ فارسی «باران آمد» و «باران شروع به باریدن کرد» از نظر اشاره به رویداد بیرونی بسیار نزدیک‌اند، اما در دومی آغاز رویداد برجسته می‌شود. یا در جمله‌های «لیوان روی میز است» و «لیوان کنار میز است»، تفاوت تنها در انتخاب حرف اضافه نیست؛ بلکه در نحوهٔ مفهوم‌سازی رابطهٔ فضایی میان دو شیء است. زبان‌شناسی شناختی این تفاوت‌ها را بخشی از نظام معنایی زبان می‌داند، نه صرفاً تفاوتی واژگانی.
 
واژگان و دستور؛ دو نظام جداگانه یا یک پیوستار؟
 
در زبان‌شناسی سنتی و نیز در بسیاری از نظریه‌های زایشی، واژگان و دستور زبان دو بخش متمایز تلقی می‌شوند. واژگان فهرستی از کلمات و ویژگی‌های آن‌هاست، در حالی که دستور مجموعه‌ای از قواعدی است که این کلمات را در جمله سازمان‌دهی می‌کند.
 
اما در زبان‌شناسی شناختی، به‌ویژه در دستور ساخت‌محور (Construction Grammar)، چنین مرز روشنی وجود ندارد. از این دیدگاه، هر واحد زبانی که پیوندی پایدار میان صورت و معنا ایجاد کند، یک «ساخت» است. این ساخت ممکن است یک واژه، یک ترکیب، یک اصطلاح، یا حتی یک الگوی نحوی کامل باشد.
 
برای مثال، در فارسی ساخت «چه … چه …» در جمله‌ای مانند «چه باران بیاید چه نیاید، سفر می‌کنیم» تنها حاصل کنار هم قرار گرفتن چند واژه نیست؛ بلکه یک الگوی معنایی تثبیت‌شده است که مفهوم بی‌تفاوتی نسبت به تحقق دو وضعیت را منتقل می‌کند. چنین الگوهایی در دستور ساخت‌محور همان اندازه بخشی از دانش زبانی‌اند که واژه‌های منفرد.
 
مقوله‌بندی؛ مرزهای ثابت یا نمونه‌های اولیه؟
 
یکی دیگر از نقاط افتراق اساسی دو رویکرد، نحوهٔ نگاه به مقوله‌های زبانی است.
 
در سنت کلاسیک، مقوله‌ها معمولاً دارای مرزهای دقیق‌اند. یک عنصر یا عضو یک مقوله هست یا نیست. این نگاه با بسیاری از تحلیل‌های صوری زبان‌شناسی زایشی نیز سازگار است.
 
اما زبان‌شناسی شناختی، با الهام از پژوهش‌های النور روش دربارهٔ «پیش‌نمونه» (Prototype)، معتقد است که بسیاری از مقوله‌ها مرزهای انعطاف‌پذیر دارند. اعضای یک مقوله از نظر میزان «نمونه‌بودن» با یکدیگر برابر نیستند؛ به بیان دیگر همه‌ی اعضای یک مقوله نمایندگان خوبی برای آن مقوله نیستند، یا دست‌کم توان بازنماییِ یکسانی ندارند.
 
برای مثال، وقتی واژهٔ «پرنده» را می‌شنویم، در زبان-فرهنگ فارسی معمولاً گنجشک، کبوتر یا قناری سریع‌تر از شترمرغ، پنگوئن یا خفاش به ذهن می‌آیند. دلیل این امر آن است که برخی اعضا نمونه‌های مرکزی و برخی دیگر نمونه‌های پیرامونی مقوله‌اند.
 
زبان‌شناسان شناختی این اصل را به مقوله‌های دستوری نیز تعمیم داده‌اند. از این منظر، بسیاری از ساخت‌های زبانی نه بر پایهٔ قواعد کاملاً قطعی، بلکه بر اساس شبکه‌ای از شباهت‌های خانوادگی سازمان می‌یابند.
 
استعاره؛ آرایهٔ ادبی یا سازوکار اندیشه؟
 
یکی از تأثیرگذارترین دستاوردهای زبان‌شناسی شناختی، نظریهٔ استعارهٔ مفهومی است که جورج لیکاف و مارک جانسون در کتاب Metaphors We Live By مطرح کردند.
 
در نگاه سنتی، استعاره بیشتر پدیده‌ای ادبی و مربوط به سبک بیان است؛ اما زبان‌شناسی شناختی نشان داد که استعاره، سازوکاری بنیادین برای اندیشیدن است. انسان مفاهیم انتزاعی را با استفاده از تجربه‌های عینی‌تر درک می‌کند.
 
برای مثال، هنگامی که می‌گوییم «وقتم را تلف کردم»، «برای این پروژه سرمایه‌گذاری زمانی کردم» یا «این جلسه وقت زیادی از من گرفت»، در واقع زمان را همانند پول مفهوم‌سازی کرده‌ایم. یا هنگامی که می‌گوییم «از نظر روحی بالا آمده‌ام» یا «بعد از آن شکست سقوط کردم»، از استعارهٔ جهت‌گیری فضایی برای بیان حالت‌های روانی استفاده می‌کنیم.
 
چنین الگوهایی در زبان‌های گوناگون بسیار فراوان‌اند و نشان می‌دهند که استعاره صرفاً زینت کلام نیست، بلکه بخشی از سازمان مفهومی ذهن انسان است. این حوزه در زبان‌شناسی زایشی هیچ‌گاه جایگاه مرکزی پیدا نکرد.
 
مفهوم‌سازی رویدادها؛ سهم تالمی
 
یکی از حوزه‌هایی که تفاوت دو رویکرد را به‌خوبی آشکار می‌کند، تحلیل رویدادهای حرکتی است. لئونارد تالمی نشان داد که زبان‌های مختلف، اجزای یک رویداد حرکتی را به شیوه‌های متفاوت رمزگذاری می‌کنند.
 
برای مثال، در انگلیسی معمولاً مسیر حرکت در ذره یا حرف اضافه بیان می‌شود و فعل، شیوهٔ حرکت را نشان می‌دهد:
 
The boy ran into the room.
 
در این جمله، «ran» شیوهٔ حرکت و «into» مسیر را بیان می‌کند.
 
اما در بسیاری از زبان‌های دیگر، از جمله فارسی در بسیاری از کاربردها، فعل بیشتر مسیر حرکت را بیان می‌کند و شیوهٔ حرکت در قید یا عبارت دیگری می‌آید. همین تفاوت‌ها از دیدگاه شناختی نشان می‌دهد که زبان‌ها جهان را به شیوه‌های متفاوت مفهوم‌سازی می‌کنند، نه اینکه صرفاً از قواعد نحوی متفاوتی پیروی کنند.
 
دستور ساخت‌محور؛ چالشی برای دستور زایشی
 
ادل گلدبرگ با توسعهٔ دستور ساخت‌محور، یکی از جدی‌ترین نقدها را به زبان‌شناسی زایشی وارد کرد. او استدلال می‌کند که بسیاری از معناهای جمله را نمی‌توان تنها از فعل یا قواعد نحوی استخراج کرد، بلکه خودِ ساخت دستوری دارای معناست.
 
برای نمونه، در جملهٔ انگلیسی:
 
She sneezed the napkin off the table.
 
فعل sneeze ذاتاً به معنای جابه‌جا کردن چیزی نیست، اما کل ساخت دستوری این معنا را ایجاد می‌کند که عطسه باعث حرکت دستمال شده است. بنابراین، معنا از تعامل فعل و ساخت به دست می‌آید، نه صرفاً از واژه‌ها.
 
نمونه‌هایی مشابه را می‌توان در فارسی نیز یافت؛ مانند «با خنده از اتاق بیرونش کرد». در اینجا «خندیدن» ذاتاً فعل اخراج نیست، اما ساخت جمله چنین معنایی را القا می‌کند.
 
شبکه‌های معنایی و چندمعنایی
 
در زبان‌شناسی شناختی، واژه‌ها مجموعه‌ای از معناهای مستقل و تصادفی ندارند، بلکه معانی مختلف آن‌ها در قالب شبکه‌هایی سازمان می‌یابد که از طریق استعاره، مجاز یا تعمیم‌های شناختی به یکدیگر پیوند دارند.
 
برای مثال، حرف اضافهٔ «روی» در فارسی می‌تواند در جمله‌های «کتاب روی میز است»، «روی این موضوع فکر کن» و «روی او حساب می‌کنم» به کار رود. این معانی ظاهراً متفاوت، در نگاه شناختی شاخه‌هایی از یک شبکهٔ مفهومی واحد هستند که از معنای فضایی اولیه گسترش یافته‌اند.
 
چنین تحلیلی با رویکرد صوری که معمولاً هر معنا را به‌صورت مستقل فهرست می‌کند، تفاوت اساسی دارد.
 
جمع‌بندی
 
اگر زبان‌شناسی چامسکیایی را بتوان علمی برای کشف معماری انتزاعی دستور زبان دانست، زبان‌شناسی شناختی را باید علمی برای مطالعهٔ رابطهٔ زبان، معنا و شناخت تلقی کرد. در رویکرد زایشی، نحو نقطهٔ عزیمت است و معنا تا حد زیادی در تعامل با ساختارهای نحوی تبیین می‌شود؛ اما در رویکرد شناختی، معنا و مفهوم‌سازی بنیان تحلیل هستند و دستور زبان از دل همین نظام مفهومی برمی‌آید.
 
به همین دلیل، زبان‌شناسی شناختی مفاهیمی مانند پیش‌نمونه یا سرنمون، استعارهٔ مفهومی، شناخت بدن‌مند، دستور ساخت‌محور، شبکه‌های معنایی و مفهوم‌سازی رویدادها را در مرکز پژوهش قرار داده است، در حالی که زبان‌شناسی چامسکیایی همچنان بیشترین توجه خود را معطوف به کشف اصول انتزاعی و جهان‌شمولی می‌کند که توانایی زبانی انسان را ممکن می‌سازند. این تفاوت نظری، زمینه‌ساز اختلاف‌های عمیق‌تری در باب یادگیری زبان، روش پژوهش و شواهد تجربی است که در بخش سوم مقاله به تفصیل بررسی خواهد شد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *