زبان و تفکر، زبان و اجتماع، زبان و فرهنگ

زبان و تفکر، زبان و اجتماع، زبان و فرهنگ

پیدایش و تحول کاربردشناسی در زبان‌شناسی مدرن

کاربردشناسی (Pragmatics) امروزه یکی از شاخه‌های اصلی زبان‌شناسی به شمار می‌رود و به مطالعهٔ معنا در بافت، مقاصد گوینده، دانش مشترک میان مشارکان ارتباط و نحوهٔ تفسیر گفته‌ها از سوی مخاطب می‌پردازد. با این حال، کاربردشناسی در شکل کنونی خود محصول تحولی نسبتاً متأخر در مطالعات زبان است. تا نیمهٔ نخست قرن بیستم، بخش عمدهٔ پژوهش‌های زبان‌شناختی بر توصیف ساختار زبان، نظام‌های آوایی و نحوی و همچنین معنای واژگانی و جمله‌ای متمرکز بود. در چنین فضایی، زبان عمدتاً به‌عنوان ابزاری برای بازنمایی جهان و انتقال اطلاعات در نظر گرفته می‌شد. شکل‌گیری کاربردشناسی نتیجهٔ فاصله گرفتن از این نگرش و توجه به زبان به‌مثابه نوعی کنش اجتماعی بود.

خاستگاه اصلی این تحول را باید در فلسفهٔ زبان متعارف (Ordinary Language Philosophy) جست‌وجو کرد؛ جریانی که در میانهٔ قرن بیستم در دانشگاه آکسفورد شکل گرفت و بر مطالعهٔ زبان در کاربردهای واقعی و روزمرهٔ آن تأکید داشت. مهم‌ترین نمایندهٔ این سنت، جان لانگشاو آستین (J. L. Austin) بود که با مجموعه سخنرانی‌های خود در دانشگاه هاروارد در سال ۱۹۵۵، که بعدها در کتاب How to Do Things with Words منتشر شد، مسیر تازه‌ای را در مطالعهٔ زبان گشود.

آستین در نقد دیدگاه سنتی استدلال کرد که همهٔ جمله‌ها برای توصیف واقعیت و بیان گزاره‌های صادق یا کاذب به کار نمی‌روند. به باور او، بسیاری از گفته‌ها خود نوعی عمل هستند. هنگامی که فردی می‌گوید «قول می‌دهم»، «عذرخواهی می‌کنم»، «هشدار می‌دهم» یا «اعلام می‌کنم جلسه آغاز شد»، صرفاً اطلاعاتی را گزارش نمی‌کند، بلکه عملی اجتماعی را به انجام می‌رساند. این بینش به شکل‌گیری نظریهٔ کنش گفتاری (Speech Act Theory) انجامید که امروزه یکی از بنیادی‌ترین ارکان کاربردشناسی محسوب می‌شود.

آستین برای تحلیل کنش‌های گفتاری سه سطح را از یکدیگر متمایز کرد:

کنش گفتاری بیانی (Locutionary Act)

تولید یک گفتهٔ معنادار با ساختار آوایی، واژگانی و نحوی مشخص.

کنش گفتاری منظوری یا کنش مضمون در سخن: (Illocutionary Act)

عملی که گوینده از طریق بیان جمله انجام می‌دهد؛ مانند وعده دادن، درخواست کردن، دستور دادن، هشدار دادن یا عذرخواهی کردن.

کنش گفتاری پس‌بیانی تأثیری (Perlocutionary Act)

اثری که گفته بر مخاطب می‌گذارد؛ مانند قانع کردن، ترساندن، تشویق کردن یا آرام ساختن.

این تقسیم‌بندی نقطهٔ عطفی در مطالعهٔ زبان بود، زیرا توجه پژوهشگران را از ساختار جمله به کارکرد آن در تعامل انسانی معطوف کرد. در واقع، آستین نشان داد که فهم زبان بدون توجه به شرایط کاربرد آن امکان‌پذیر نیست.

پس از آستین، جان سرل (John Searle) نظریهٔ کنش گفتاری را بسط داد و نظام‌مند کرد. او در کتاب  کنش‌های گفتاری یا کارگفت‌ها (Speech Acts) که در سال ۱۹۶۹ منتشر شد، نشان داد که سخن گفتن نوعی رفتار اجتماعی قاعده‌مند است و واحد بنیادین ارتباط زبانی نه جمله، بلکه کنش گفتاری است. سرل همچنین طبقه‌بندی مشهور خود را از کنش‌های گفتاری ارائه کرد که شامل اظهاری‌ها (Assertives)، ترغیبی‌ها (Directives)، تعهدی‌ها (Commissives)، بیان‌گرها (Expressives) و اعلامی‌ها (Declarations) است. این دسته‌بندی همچنان یکی از مباحث کلاسیک کاربردشناسی به شمار می‌رود.

در کنار آستین و سرل، هربرت پل گرایس (H. P. Grice) سهمی تعیین‌کننده در شکل‌گیری کاربردشناسی مدرن داشت. گرایس کوشید توضیح دهد که چگونه انسان‌ها اغلب معنایی فراتر از معنای لفظی جمله‌ها را منتقل می‌کنند. او با طرح اصل همکاری (Cooperative Principle) و اندرزهای مکالمه‌ای (Conversational Maxims) نشان داد که ارتباط انسانی بر مجموعه‌ای از انتظارات عقلانی و اجتماعی استوار است.

برای مثال، اگر در پاسخ به پرسش «آیا علی پژوهشگر خوبی است؟» کسی بگوید «او همیشه سر وقت در محل کار حاضر می‌شود»، مخاطب معمولاً نتیجه می‌گیرد که گوینده از ارزیابی مستقیم توانایی علمی علی اجتناب کرده است. چنین معنایی در خود جمله وجود ندارد، بلکه از طریق استنباط و توجه به بافت ارتباطی به دست می‌آید. گرایس این پدیده را «دلالت ضمنی گفتگویی» (Conversational Implicature) نامید. نظریهٔ دلالت ضمنی یکی از مهم‌ترین دستاوردهای کاربردشناسی قرن بیستم محسوب می‌شود و همچنان مبنای بسیاری از پژوهش‌های معاصر است.

هرچند بنیان‌های نظری کاربردشناسی در آثار آستین، سرل و گرایس شکل گرفت، اصطلاح «کاربردشناسی» پیش‌تر توسط چارلز موریس (Charles Morris) در چارچوب نشانه‌شناسی مطرح شده بود. موریس در سال ۱۹۳۸ مطالعهٔ نشانه‌ها را به سه حوزهٔ نحو (Syntax)، معناشناسی و کاربردشناسی تقسیم کرد. از نظر او، کاربردشناسی به بررسی رابطهٔ میان نشانه‌ها و کاربران آن‌ها می‌پرداخت. با وجود اهمیت این تقسیم‌بندی، کاربردشناسی در معنای امروزی خود عمدتاً از دل نظریهٔ کنش گفتاری و پژوهش‌های مربوط به استنباط و ارتباط زبانی پدید آمد.

از دههٔ ۱۹۷۰ به بعد، کاربردشناسی به‌تدریج به یکی از شاخه‌های مستقل زبان‌شناسی تبدیل شد. در این دوره موضوعاتی مانند اشاری‌ها (Deixis)، پیش‌انگاشت (Presupposition)، دلالت ضمنی (Implicature)، ادب زبانی (Politeness)، استنباط (Inference)، تحلیل گفتمان (Discourse Analysis) و تحلیل مکالمه (Conversation Analysis) در چارچوب این رشته گسترش یافتند. در همین زمان، مرز میان معناشناسی و کاربردشناسی نیز به یکی از مهم‌ترین موضوعات نظری زبان‌شناسی بدل شد. به‌طور کلی، معناشناسی به بررسی معنای رمزگذاری‌شده در ساختار زبان می‌پردازد، در حالی که کاربردشناسی به مطالعهٔ معنایی توجه دارد که در تعامل میان زبان، بافت و کاربران زبان شکل می‌گیرد.

مناقشهٔ دریدا و سرل: نگاهی دیگر به مسئلهٔ معنا و بافت

یکی از مشهورترین مناقشات نظری مرتبط با کاربردشناسی در دههٔ ۱۹۷۰ میان جان سرل و ژاک دریدا (Jacques Derrida) رخ داد. اهمیت این مناقشه در آن است که برخی از بنیادی‌ترین پیش‌فرض‌های نظریهٔ کنش گفتاری و در نتیجه بخشی از بنیان‌های کاربردشناسی را به چالش کشید.

دریدا در مقالهٔ «امضا، رویداد، بافت» (Signature Event Context) که در سال ۱۹۷۲ منتشر شد، به خوانشی انتقادی از اندیشهٔ آستین پرداخت. از نظر آستین و سرل، فهم یک گفته مستلزم توجه به نیت گوینده و شرایط بافتی وقوع گفتار است. دریدا این فرض را مورد تردید قرار داد و استدلال کرد که هیچ بافتی نمی‌تواند معنای یک گفته را به‌طور کامل تثبیت کند. به باور او، نشانه‌های زبانی ذاتاً دارای ویژگی «تکرارپذیری» (Iterability) هستند؛ یعنی می‌توانند از موقعیت اولیهٔ خود جدا شوند و در بافت‌های جدید به کار روند. در نتیجه، معنا هرگز به‌طور کامل در اختیار نیت گوینده قرار ندارد.

سرل در پاسخ به دریدا استدلال کرد که ارتباط زبانی بدون فرض وجود قواعد اجتماعی، مقاصد ارتباطی و قراردادهای مشترک قابل توضیح نیست. از نظر او، اگرچه نشانه‌ها قابلیت تکرار در موقعیت‌های گوناگون را دارند، اما فهم موفق گفتار همچنان وابسته به بازشناسی نیت ارتباطی گوینده است.

این مناقشه را می‌توان رویارویی دو تلقی متفاوت از زبان دانست. در سنت آستین، سرل و گرایس، معنا حاصل تعامل میان صورت زبانی، نیت گوینده و بافت ارتباطی است؛ در حالی که در رویکرد دریدا، معنا هرگز به‌طور کامل تثبیت نمی‌شود و همواره امکان تفسیرهای تازه وجود دارد. هرچند بیشتر پژوهشگران کاربردشناسی معاصر به سنت آستین و گرایس نزدیک‌ترند، مناقشهٔ دریدا و سرل نشان داد که رابطهٔ میان معنا، بافت و نیت گوینده همچنان یکی از بنیادی‌ترین مسائل نظری در مطالعهٔ زبان است.

امروزه کاربردشناسی نه‌تنها در زبان‌شناسی، بلکه در فلسفهٔ زبان، روان‌شناسی شناختی، علوم شناختی، مطالعات ارتباطی، تحلیل گفتمان و حتی هوش مصنوعی نقشی اساسی ایفا می‌کند. بسیاری از پژوهش‌های جدید دربارهٔ فهم زبان، استنباط، ارتباط میان‌فردی و تعامل انسان و ماشین بر مفاهیمی استوارند که نخستین بار در آثار آستین، سرل و گرایس مطرح شدند.

در مجموع، کاربردشناسی را می‌توان حاصل «چرخش کاربردی» در مطالعهٔ زبان دانست؛ چرخشی که زبان را نه صرفاً نظامی از نشانه‌ها و قواعد، بلکه ابزاری برای کنش، تعامل، استنباط و تولید معنا در زندگی اجتماعی تلقی می‌کند. اگر زبان‌شناسی ساختارگرا عمدتاً به این پرسش می‌اندیشید که زبان چگونه سازمان یافته است، کاربردشناسی این پرسش را مطرح کرد که انسان‌ها چگونه با زبان عمل می‌کنند، مقاصد خود را منتقل می‌سازند و فراتر از آنچه گفته می‌شود، معنا را می‌فهمند. همین تغییر زاویهٔ دید بود که کاربردشناسی را به یکی از مهم‌ترین و پویاترین شاخه‌های زبان‌شناسی معاصر تبدیل کرد.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *