زبان و تفکر، زبان و اجتماع، زبان و فرهنگ

زبان و تفکر، زبان و اجتماع، زبان و فرهنگ

طرح چهره پرویز ناتل خانلری؛ طراحی این اثر بخ نجف دریابندری نسبت داده شده است

لفظ عامه و لفظ قلم

تصویر پرویز ناتل خانلری

پرویز ناتل خانلری

انتشار نخست: نشریۀ سخن، سال دوم، شماره‌ی نهم،  ماه مهر سال ۱۳۲۴

در شیوۀ نگارش نویسندگان اخیر ایران اختلافی آشکار پدید آمده است. اگر چه سبک انشای نویسندگان متعدد را به دسته‏‌های معدود تقسیم‌کردن خطاست زیرا هر نویسنده‌‏ای، اگر  به راستی نویسنده است، در اختیار و ترکیب الفاظ و ساخت عبارات و طرز تعبیر شیوۀ خاص خود را دارد که به دیگری شبیه نیست و نباید باشد، اما از دقایق و جزئیات که چشم بپوشیم این تقسیم مجاز شمرده می‌‏شود.

 نویسندگان دوران اخیر ایران را از این نظر دو گروه می‌‏توان دانست: یکی گروه ادیبانند که به اصالت و نجابت الفاظ معتقدند و دیگر دستۀ نویسندگان جدید که این قید و شرط را از میان برداشته‌‏اند.

دستۀ اول تنها لفظ و تعبیری را نجیب و ادبی، یعنی لایق استعمال نویسنده و شاعر، می‏‌دانند که نسب به یکی از آثار بزرگان قدیم برساند و در کتب لغت ضبط شده از این راه اصالت و نجابت آن به تصدیق رسیده باشد. لفظ و تعبیری را که دارای این صفات نباشد رکیک و سخیف و عامیانه می‏‌شمارند و از ورود آن در جرگۀ نجبای الفاظ می‏‌رنجند و آزرده می‏‌شوند.

اما دستۀ دوم، بی‌‏پروا، آزادی مطلق الفاظ را اعلان کرده‌‏اند و هر صوتی را که برای حکایت از مفهومی در محاورۀ روزانۀ طبقات مختلف به‏ کار می‏‌رود قابل ثبت در دفتر می‏‌شمارند و به‏ هیچ گونه قید و شرطی قائل نیستند.

این شیوه درست عکس رسمی است که تا چهل پنجاه سال پیش از این معمول بود. تا آن تاریخ کسانی که با قلم و کتاب سر و کار داشتند می‌‏کوشیدند که در گفتگو نیز لغات و تعبیرات ادبی را بکار برند و الفاظ را درست چنانکه در کتاب‏ها ثبت شده است تلفظ کنند و اصطلاح «لفظ قلم» از اینجا پدید آمده است. اکنون نویسندگان جوان می‏‌کوشند که اصطلاحات عامه را، هر چه بیشتر، در نوشته‏‌های خود بیاورند و اسلوب محاوره را به جای سبک ادبی قدیم بنشانند.

طبیعی است که این دو گروه یکدیگر را نمی‌‏پسندند. ادیبان نویسندگان جوان را عامی و دشمن زبان و ادبیات می‏‌شمارند و می‏‌ترسند که اگر دهان ایشان بسته و قلم‏شان شکسته نشود زبان شیرین فارسی بر باد رود و بنیاد ادبیات گرانبهای ایران ویران گردد.

متجددان نیز ادیبان را کهنه‌فکر و محافظه‌کار بلکه مرتجع و بی‏خبر از حقیقت هنر و ادبیات می‌‏شمارند و معتقدند که عقاید پوسیدۀ ایشان در خور اعتنا نیست. از این دو گروه کدام یک درست می‌‏گویند و شیوه کدام را پیروی باید کرد؟

پیش از آنکه یکی از دو جانب را بگیریم خوب است که ریشۀ این اختلاف را جستجو کنیم. تفاوت میان تقریر و تحریر از دو علت ناشی می‌‏شود. یکی تحول زبان است. هر زبانی در طی زمان تحول می‌‏پذیرد، اصطلاحات و تعبیرات به ‏حسب تغییر وضع اجتماع و معیشت کهنه و منسوخ می‏‌شود و اصطلاحات تازه‌‏ای که متناسب با زندگانی جدید است جای آنها را می‏‌گیرد، یعنی لغات فراموش می‌‏شود، خواه به سبب آنکه موارد استعمال آنها از میان رفته و خواه به‏ آن علت که الفاظ کوتاه‌‏تر و مناسب‌‏تری برای بیان معنی آنها پیدا شده است، کلمات به ‏تدریج سائیده‌‏تر و کوچک‏‌تر می‏‌شوند، وجوه تصریف افعال و ضمایر ساده‌‏تر و مختصرتر می‏‌گردد و با ترقی تمدن مادی و معنوی، ذهن بشر معانی جدیدی ادراک می کند که ناچار باید برای بیان آنها الفاظ تازه‏‌ای بیابد. تحول زبان از مجموع این نکات و بعضی نکات دیگر که مربوط به‏ مواردی خاص‏‌تری است حاصل می‏‌شود.

تا زبانی ادبیات مکتوب ندارد این تطور محسوس نیست؛ زیرا زبان قدیم فراموش می‏‌شود و سندی در دست نیست تا از روی آن پای سنجشی به ‏میان بیاید و اختلاف آشکار شود. اما همین که آثار فکر و ذوق ملتی مدون گردید و پایدار ماند، در طی زمان، صورت اصلی و پیشین را حفظ می‏کند و این ‏صورت «زبان ادبی» نامیده می‌‏شود و حال آنکه زبان عامۀ مردم، که با آثار ادبی مکتوب سرو کار نداشته‌‏اند، به طریقی که ذکر شد تطور یافته و میان آن با «زبان ادبی» تفاوت‏هائی به وجود آمده است.

علت دیگری که موجب این اختلاف است فرقی است که میان لهجه‏‌های مختلف یک زبان وجود دارد. هر زبان وسیعی شامل چندین لهجه است که اگر چه همه از یک مادرند میان آنها اختلافاتی هست. به‏ علل اجتماعی معمولاً یکی از آنها بر لهجه‌‏های دیگر برتری می‏‌یابد و آثار ادبی ملی به ‏آن لهجه نوشته می‏‌شود و چون طوایف مختلفی که با هم ارتباط دارند و واحدی را تشکیل می‌‏‏‏دهند محتاج وسیلۀ واحدی برای تفهیم و تفاهم هستند همه آن لهجه را در نوشتن بکار می‏برند، اگر چه در امور زندگی به لهجۀ اصلی و محلی خود گفتگو می‏‌کنند.

هر چه ادبیات ملتی قدیم‌‏تر و عالی‏‌تر باشد این اختلاف بیشتر نمایان می‏‌شود و ملت‏هایی که آثار مهم ادبی ایشان در زمان‏های تازه‌‏تر به وجود آمده به ‏این مشکل کمتر دچارند، زیرا در دو سه قرن اگر تحولی هم در زبان ایجاد شود چندان مهم و محسوس نیست.

به‏ حسب همین احوال تاریخ ادبیات هر ملتی نیز شامل ادوار و مراحلی است: یکی مرحلۀ آغاز که در آن نویسندگان و شاعران آثار خود را به‏ همان زبان محاوره به وجود می‏‌آورند. لغات و اصطلاحات عامه در اثر ثبت و ضبط و دقتی که شاعر و نویسنده در ادراک دقایق معانی و استعمال الفاظ برای بیان معنی مقصود به کار می‏برند صریح و دقیق و دارای مقیاس و میزان معینی می‏‌شود و زبان وسعت می‏‌یابد و رو به ‏کمال می‏‌رود.

دوم دورۀ ثبات و جمود. در این دوره آثاری که در مرحلۀ نخستین به وجود آمده سرمشق قرار می‏‌گیرد و نویسنده و شاعر می‏‌کوشد که از حدود سابق تجاوز نکند و قواعد و قوانینی را که با آثار بزرگان پیشین ایجاد شده به تمامی مراعات نماید. این دوران خواه ناخواه سپری می‏‌شود. احتیاجات جدید با حدود و قیودی که مانع بروز و ظهور آنهاست به‏ معارضه برمی‏‌خیزند و سرانجام غالب می‏‌شوند زیرا سیر تکامل این غلبه را ایجاب می‌‏کند. اما ادیبان که به‏ سبب آشنایی و انس با آثار قدیم خود را نگاهبان اصول و قواعد ادبی می‌شمارند همیشه با متجددان به‏ مخالفت برمی‌‏خیزند و این جدال که در تاریخ ادبیات همه کشورها دیده شده است اگر چه به شکست طرفداران اصول قدیم می‏‌انجامد بی‏‌فایده نیست، زیرا از زیاده‌روی تجدد طلبان می‌‏کاهد.

یکی از موارد اختلاف میان «رمانتیک‌ها» و «کلاسیک‌ها» در ادبیات فرانسه قرن نوزدهم همین نکته بود. اما احتیاج به‏ استفاده از لغات و اصطلاحات و تعبیرات عامه وقتی احساس شد که نویسندگان به توصیف و بیان حالات روحی و وضع زندگانی طبقات مختلف اجتماع، خاصه طبقات پایین‌‏تر پرداختند و شیوه‌‏های ادبی «ناتورالیسم» و «رئالیسم» پدید آمد. تا این زمان اشخاص داستان و نمایش به ‏زبان ادبی، یعنی عبارات فصیح و بلیغ گفتگو می‌‏کردند و پیداست که این امر خلاف حقیقت واقع بود. همین‌ ‏که نویسندگان خواستند به حقیقت و طبیعت نزدیک شوند و درست آ ن ‏را در آئینۀ آثار خود جلوه‌‏گر سازند از استعمال الفاظ و تعبیرات عامه ناگزیر شدند و کشمکش ایشان با محافظه‌کاران آغاز گشت. موپاسان نویسندۀ معروف فرانسوی در مقدمۀ کتاب « پی‌یر و ژان » به ادیبانی که بر انشای او خرده می‌‏گرفتند و بیم آن داشتند که زبان شیوای فرانسه با این بدعت‏ها خراب شود جواب‏‌های دندان‏‌شکنی داده است.

اکنون که وجه اختلاف آشکار شد باید عقاید دو طرف را به ‏محک آزمایش بزنیم و نیک و بد هر یک را بیابیم. راهی که ادیبان محافظه‌کار از آن می‏‌روند به جمود زبان و فقر آن منتهی می‏‌شود. شک نیست که برای بیان معانی تازه به الفاظ تازه‏‌ای احتیاج داریم. محال است از الفاظ کهنه، که معانی خاصی را بیان می‌‏کرده، بتوان مفاهیم تازه‌‏ای اراده کرد. تعبیرات و اصطلاحات نیز متناسب با وضع زندگی اجتماع است. در روزگاری که نویسنده زبردست کلیله و دمنه بهرام‏شاهی زندگانی می‏‌کرد سواری ‏کار اکثر افراد بود زیرا جز آن وسیله‌‏ای برای سفر وجود نداشت. به این سبب وقتی ‏که او می‌‏نوشت «باد صبا عنان گشوده و رکاب گران کرده در آمد» خواننده، که خود سواری می‏‌دانست مفهوم سرعت حرکت را از این تعبیر درمی‌‏یافت. اما امروز برای ادراک این معنی توضیحی لازم است و طبعاً پس از ادراک نیز، خواننده لذتی از این تعبیر نمی‌‏برد و حال آنکه شاید اصطلاحات عامیانه رانندگان اتوموبیل مانند «گاز دادن»  و «دنده گرفتن» برای عموم آشکارتر باشد و از آنها بیشتر لذت ببرند.

دربارۀ مفاهیم علمی و فنی که تازه پیدا شده و لغاتی که برای بیان آنها پدید آمده و با به عاریت گرفته شده گفتگوی بسیار نباید کرد زیرا احتیاج به‏ آنها را همه می‌‏دانند.

 از این گذشته اوصاف و حالات نفسانی که موضوع ادبیات قدیم است کلی است. ادبیات جدید به ‏دقایق و جزییات توجه می‏‌کند و همین توجه در همه موارد آن را به الفاظ و تعبیرات تازه‌‏ای محتاج می‏سازد. چشم‌پوشی از این الفاظ مستلزم پرهیز از تجدد و تنوع و ترقی ادبیات است. آیا معانی را فدای الفاظ باید کرد و برای مراعات شیوۀ بیان و قواعد ادبی قدیم که از روی آثار گذشتگان به دست آمده است از ایجاد آثاری که خود قواعد و اصول تازه‏ای ایجاد می‏‌کند چشم باید پوشید؟

تا اینجا به ادیبان تاختیم. اما گمان نباید برد که نویسندگان جوان نیز همیشه در راه خود درست می‌‏روند و برای ایشان بیم گمراهی نیست.

لغات و تعبیرات فصیح این مزیت را دارند که در طی زمان دراز مورد استعمال بزرگانی که امروز در هنر و استادی ایشان شک نیست قرار گرفته‌‏اند و به این سبب دارای صراحت و دقت حکایت از معانی هستند. معنی دقیق آنها را همه کس می‌‏داند و این علامت نزد همۀ اهل زبان از معنی معین واحدی حکایت می‏‌کند و اگر کسی معنی آنها را نداند با مراجعه به فرهنگ‏‌ها و آثار پیشینیان می‏‌تواند خوب دریابد. شرط اصلی فصاحت کلمه همین است زیرا لفظ علامت مشترکی است که قومی برای بیان معنی واحدی به‏ کار می‏‌برند. اکثر الفاظ و تعبیرات جدید این صفت را ندارند: در کتابی ثبت نشده‌‏‏اند، نویسندگان بزرگ و زبردستی آنها را بکار نبرده‌‏‏اند، معانی آنها مبهم است یعنی همه کس از آنها معنی صریح واحدی درنمی‏‌یابد، استعمال بعضی از این کلمات و تعبیرات خاص است نه عام. یعنی مردمان ولایتی یا شهری با دهی و حتی محله‏‌ای آن را به کار می‏‌برند و دیگران به جای آن، اصطلاح خاص خود را دارند. پس فایدۀ این کلمات عام نیست و ادبیات باید دارای فایدۀ عام باشد. زیرا کتاب را برای اهل محله یا دهی نمی‏‌نویسند.

از این نکته هم که بگذریم عیب دیگری در کارست و آن عدم صراحت این الفاظ می‌باشد. کلماتی که ثبت و ضبط نشده و در ضمن استعمال نویسندگان بزرگ صراحت و وضوح نیافته نزد هر کس یا هر طبقه و هر ناحیه نوعی از معنی دارد که با مفهوم آن در جای دیگر یکی نیست و حتی گاهی مختلف است. مگر غرض نویسنده نه این است که معنی مقصود خود را به ذهن دیگران القا کند؟ پس با این وسیلۀ ناقص یا نادرست چگونه به مقصود خواهد رسید؟

کسانی که از خرابی زبان می‌‏اندیشند بیم‏شان از همین نکته است.

اما نکتۀ دیگر: میان سخن‌گفتن و نوشتن فرق فاحشی هست. گوینده برای بیان مقصود وسائلی دارد که در اختیار نویسنده نیست. از جملۀ این وسائل یکی آهنگ سخن‌گفتن است. اگر جملۀ واحدی را به ‏آهنگ‏های مختلف بگویید شنونده معانی مختلفی از آن درمی‏‌یابد. در نوشتن، این وسیله برای بیان مقصود در میان نیست. یعنی در هیچ‌‏یک از خطوطی که تا کنون در دنیا به کار می‌‏رود علاماتی برای بیان آهنگ عبارت وجود ندارد. بنابراین نوشتن نسبت به گفتن وسیلۀ ناقص‌‏تری برای بیان مقصود است. مثالی بزنیم: به ‏شما می‏‌گویم «این سنگ را از زمین بردار، اگر توانستی» جملۀ «اگر توانستی» که با لحن خاصی آن را ادا می‏‌کنم به‏ معنی «هرگز نمی‌‏توانی» به کار می‏‌رود. شما فوراً این معنی درمی‏‌یابید و منتظر نیستید که در دنبال آن چیزی بگویم. اما اگر این عبارت را در کتابی بخوانید معنی جملۀ ناقص شرطی از آن ادراک می‏‌کنید و انتظار دارید که جواب شرط نیز در دنبال آن بیابد، یعنی اگر توانستی چه خواهد شد.

در این باب باز نکته‏‌های دیگر هست. وقتی ‏که سخن می‌‏گوییم حرکات و اشارات چشم و ابرو و دست نیز به یاری کلمات و عبارات می‌‏آیند و در نوشتن از این یاری محرومیم. به‏‌علاوه وقتی ‏که شما با کسی گفتگو می‏‌کنید از آن بیم ندارید که مقصود شما را در نیابد، زیرا چارۀ کار آسان است: می‌‏پرسد و شما دوباره توضیح می‏‌دهید. اما نوشته‏‌های شما به‏ جاهایی می‏‌رود که خودتان همراه آن نیستید تا اگر مبهم بود به توضیح بپردازید. این نکات ایجاب می‌‏کند که در نوشتن بیش از گفتن دقت کنیم. قواعد دستوری و ادبی بیشتر برای همین منظور به وجود آمده است. یعنی این قواعد مختص نوشتن است و گرنه لالان هم با اشارات می‏‌توانند مقصود خود را ب ه‏طرف بفهمانند.

از همۀ این نکات چنین نتیجه می‏‌گیریم که نمی‏‌توان بی‌‏پروا همۀ اصطلاحات و لغات عامیانه را در آثار ادبی وارد کرد و به همین دلیل کوتاه و ناقص که چون در زندگانی روزانه به کار می‏‌رود قابل ثبت و ضبط است قانع بود. نویسنده به ‏عهده دارد که الفاظ و تعبیرات را، مانند صراف و زرگر، به ‏محکی دقیق بزند و سره را از ناسره جدا کند و اجزاء را با دقت تمام چنان به جای خود بنشاند که در مجموع آنها تناسب و زیبایی وجود داشته باشد. این محک جز ذوق نیست؛ اما ذوق را مطالعه و دقت در کار گذشتگان هنرمند و آگاهی از راه و رسم ایشان پرورش می‏‌دهد و به‏ بار می‌‏آورد.

دروغ است که ذوق و قریحه فطری و ذاتی است. آنچه فطری است همت و دقت و ثبات در ادراک دقایق و رموز فنون است تا آن ملکۀ نفسانی که نیک را از بد و زشت را از زبیا می‏‌شناسد حاصل شود.

اصول و قواعد را باید آموخت، نه به ‏قصد آنکه تا ابد پابند آنها باشیم؛ اما به ‏این منظور که بتوانیم از آنها تجاوز کنیم. این «تجاوز» به معنی ترقی است. اما ترقی بی ‏اطلاع از آنچه دیگران پیش از ما کرده‌‏اند حاصل نمی‏‌شود. باید دانست که «ترقی» و «تجدد» امری نسبی است. آنچه ما می‏‌خواهیم بکنیم شاید هر یک از پیشینیان ما به نسبت زمان خود، بیش از ما کرده‌‏اند.

ایمان به هنر و زبردستی گذشتگان نباید دست و پای ما را بگیرد و مانع پیشرفت ما شود. اما بی ‏‌اطلاع از آنچه دیگران کرده‏‏‌اند «پیشرفت» هیچ معنی ندارد.

زبان را وسعت باید داد و یکی از مهمترین وسائل این کار یاری‌خواستن از الفاظ و اصطلاحات تازه‌‏ای است که عامۀ مردم، به حسب احتیاج خود به کار می‌‏برند. اما این کار نباید چنان بی‌‏پروا انجام بگیرد که هر نویسنده‏ا‌ی زبان محله یا ده و شهر خود را وسیلۀ بیان قرار دهد و قواعد زبان در هر نوشته‏‌ای رنگی دیگر بگیرد و ملوک‌الطوایف ادبی برقرار شود به‏ طوری‏که زبان هر نویسنده را فقط همشهری‏‌های او بدانند و بخوانند و دیگران محتاج ترجمه‌کردن آن باشند.

چگونه از این خطر پرهیز می‌‏توان کرد؟ چاره یکی بیش نیست. نویسنده باید با ‏مطالعه و تتبع در آثار بزرگان قدیم از اصول و قواعد مسلم زبان اطلاع یابد تا بتواند مواد تازه را به حسب آن اصول، که در طی قرن‏ها پدید آمده و نزد اهل فن و صاحبان سرمایه ذوق و هنر مورد قبول یافته، مرتب سازد. نجابت الفاظ را از میان نباید برد اما به‏ الفاظ و تعبیرات عامیانه، صفت نجابت باید بخشید و این هنر از کسی ساخته است که به‏ دانش و ذوق، لیاقت فرماندهی بر عالم الفاظ یافته باشد.

به‏ مدرسه باید رفت، و از آن چاره نیست، اما البته تا پایان عمر در مدرسه نباید ماند.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *