پیوست ویژه نامهی «ذهن و زبان»
اشباع معنایی: سیرابشدن ذهن از معنی و گسستن لحظهایِ معنی از آوا
ویدیو: بریدهای از سریال تد لاسو
در نمونهی برگرفته از سریال تد لاسو پدیدهی ذهنی-زبانی اشباع معنایی (Semantic satiation) به شیوهای طنزآمیز بازنمایی شده است. در این بریده تد لاسو واژه Plan را بر زبان میراند و از پسِ تکرار چندبارهی آن حیرتزده میشود و plan نزد او ترکیبِ نامفهومی از اصواتِ نامفهوم جلوه میکند. در پایان این بریده تِد از همکارش میپرسد که به این (به تعبیر همان همکار “تبدیلشدن واژه به صدا”) چه میگویند و او هم پاسخ میدهد “semantic satiation”.
به نظر میرسد نخستین بار سِوِرنس و واشبورن (Severance & Washburn) در سال ۱۹۰۷ پای این پدیده را به گفتمان علمی گشودند؛ در آن پژوهش در توصیف این رویداد ذهنی عبارتهایی از دستِ
lapse of meaning (لغزش معنا/ فراموشی لحظهای معنا)
یا
the loss of associative power in words (ازدسترفتنِ قدرت تداعیگری واژهها)
به کار رفته بود. چند سال بعد، یعنی در سال ۱۹۱۵، ادوارد تیچنر (Edward Tichener ) که به پژوهش نظاممند در این حوزه پرداخته بود، به خوانندگانش یک آزمایش ذهنیِ ساده را پیشنهاد میدهد:
یک واژه را با صدای بلند تکرار کیند؛ نخستین واژهای که به ذهنتان میرسد، برای نمونه، خانه؛ خانه را پشت-سر-هم با صدای بلند تکرار کنید. خیلی زود آوای آن واژه بیمعنی میشود و با شنیدن آن حیران و حتی کمی وحشتزده میشوید.
به تدریج نظرِ پژوهشگران به این پدیده جلب میشود و شمارِ پژوهشهای ناظر بر آن افزایش مییابد. در سال ۱۹۶۲ لئون جیمز (Leon jackboots James) رسالهی دکتریاش را به پایان میرسانَد و در عنوان و متن آن رساله ترکیب semantic satiation را برای ارجاع به پدیدهی پیشگفته پیشنهاد میدهد. در ۶۰ سال اخیر این پدیده را اغلب با همین نامی میشناسند که جیمز وضع داده است. خودِ جیمز در سال ۲۰۱۸ آن رساله را در قالب کتاب انتشار میدهد و در پیشگفتار آن بهدرستی به راهیافتنِ این مفهوم به زبان-فرهنگ عمومی و محبوبشدنِ آن در گفتمانهای تخصصی اشاره میکند؛ در آن سال بر اساس ارزیابی جیمز ۲۴۰۰۰ صفحه با این کلیدواژه در گوگل نمایه شده بودند. ارزیابی ما نشان میدهد که اکنون، در ماههای پایانیِ سال ۲۰۲۴ شمارِ صفحههای نمایهشده با “semantic satiation” به ۳۹۹۰۰ افزایش یافته است.
سه سال پیش كاربری در توييتر فارسی اين محتوا را توییت میکند:
“تا حالا شده به یه کلمه فکر کنین و بنظرتون جدید و نامفهوم بیاد؟ مثلا گربه، قاشق، شلوار، پتو. چرا پتو؟ اصن پتو یعنی چی!؟”
این محتوا نزدیک به ۷۰۰۰ لایک میستاند، بیش از ۲۰۰ بار بازنشر میشود، به سکوهای دیگر راه مییابد و در زیر آن دهها کاربر تجربهی مشابهی را نقل میکنند. در این میان سه کاربر در نظرشان صرفاً نام رایج این پدیده را مینویسند، یکی از این نظرها سی لایک میگیرد، دیگری یک لایک و سومی همان یک لایک را نمیگیرد. اندکی بعد کاربر محبوبتری با بهرهگیری از قالب رایج “جالبه بدونی که” اصطلاحِ wordnesia ، که نام پدیدهی دیگری است، را به این تجربه اطلاق میکند. توییت این کاربر بیش از دویست مرتبه پسندیده میشود و این اطلاعِ نادرست بارها همرسانی میشود.
این یادداشت به چنان بلاهتی گرفتار نیست که آن کاربران ارجمند را سرزنش کند؛ ایشان تجربههایشان را با دیگران در میان گذاشتهاند (و از آن جهت، در تحلیل نهایی، در گستراندنِ آگاهی از آن مفهوم نقشآفرین بودهاند). این ماجرا را (در پسزمینهای از ترتیب گاهشمارانه) روایت کردیم تا اشارهای به «شکاف معرفتشناختی» کرده باشیم. شکافی که، البته، برخلاف مغاکهای واقعی، و از آن مهمتر، برخلاف مغاکهای سرِ کاری، میتوان به درونِ آن خیره شد؛ میتوان بر آن پل زد.